خط
حالا بخوای دوباره حرکت بکنی باید یه کم خط بکشی، هر جا بخوای می تونی بری و بکشی تا بی نهایتم بری...
با نقطه ها جدا میشی، جدا بشی هم گم میشی، دوس داری که گم بشی؟!..پس از خط جدا نشو، خط و بگیر و راه بیفت، با خط بیای تاپ می خوری، بالا میری پایین میای، هر جا بخوای می تونی بری...
نقطه اگر نقطه نبود، که این همه تنها نبود، تازه اگر یه نقطه ی دیگه کنار اون باشه بازم به اون وصل نمی شه، یه عالم نقطه ی دیگه بین اونا تنها میشه، بی نهایت نقطه میشن و همشون تنها میشن...
اما خیلی مهم میشن چونکه خیلی دقیق میشن، با مختصات ثابتی یه جایی تو این دنیا میشن، اینقدر دقیق، که هیشکی هم نتونه بفهمه که کجان به جز خدا...
اگر خودت رو جم کنی، گرد بشی و کوچیک بشی، تنها میشی، از بقیه جدا میشی، هر کی هم که از کنارت رد بشه، اصلا به تو نمی خوره، حتی اگر خیلی بهت نزدیک بشه، بازم دوره چونکه تماسی نداره! اما اگر بلند بشی، دستاتو از هم وا بکنی، خودتو یه کم کش بیاری، یه نفسی تازه کنی، هر کی از اونجا رد بشه، حتی اگر بهت نزدیک هم نباشه، یه کمی برخورد میکنه، و می تونی دست همون یه نقطه ی باز شده رو بگیری و باها ش حرکت بکنی ...
اگر که نقطه بمونی می تونی شیطونی کنی، می تونی سر راه یه خط زود وایسی و نذاری حرکت بکنه، هر چقدم که سعی کنه، قیژ قیژ کنه، زیگزالی و موجی بشه، نتونه حرکت بکنه...
بعدش باید بخندی و جزئی از اون خط بشی و باهاش بری...
نقطه
بعد خواب بیدار میشه، بیدار شدن توی همون دنیایی که دلت نخواد که توش باشی خیلی بده، حس می کنی اضافه ای، حس می کنی یه نقطه از دنیا شدی که توی اون جا نمیشی، یه تیکه جرم اضافه، خیلی پررنگ و سفت شدی، همش اونا هلت میدن، می خوان جای خودشونو پیدا کنن، و تورو بیرون بکنن، فشار روشون بیشتر میشه، دنیا اینقد کوچیک میشه که دیگه یه نقطه هم جا نداره که توش باشی...
من خوابم نمی بره...
نقطه شدم.
قدرت
تو شلوغی، سرو صدا، یه جایی پر از آدما، آدمایی که همشون هیکل گنده ای دارن، همش به هم می خورن و میان میرن از این طرف به اون طرف، بلند بلند می خندن و داد و بیداد حرف میزنن...گرم شده، هوا کمه، غریبه های پر خطر... که یهویی، شونه هایی خیلی قوی، محکم وایمیسته روبروت. ثابت همونجا می مونه، بدونه اینکه یک بارم از جاش حرکت بکنه، و همه چی ثابت میشه، ساکت میشه، خوشحال میشی...
تو آسمون، وقتی میون سرما ثابت بمونی، بالاتر از ابرا باشی... صدای قیژ قیژ بشنوی، تنها میله ی فلزی، داره تکون می خوره و ممکنه که جدا بشه و پرت بشی میون اون سنگای سفت، ممکنه هم حالا به مرگ فکر کنی... که صدایی شروع به شوخی میکنه و داستان مرگی زیبا از اون بالا رو میسازه، پر از هیجان میشه و زودی تعریفش میکنه، همون بالا تو آسمون یه عالمه می خندی و آروم میشی...
تو تنهایی و تاریکی، یه گوشه ای، وقتی که گریه میکنی، زمانی که قرار شده، که آدما، تورو اذیت بکنن، وقتی که ناله کردی و بی جون شدی... یه لحن آروم و قوی میاد باهات حرف می زنه، شعر و صدای زیباشو که بشنوی، حس میکنی که آدما، همه دیگه دوست دارن... لبات یه کم میلرزنو همونجوری که گریونی یه کمی لبخند میزنی...
گاهی فقط همینجوری خیلی ساکت و آروم راه میری
دستاتو تو دستای پر قدرتش سفت می کنی و با قدرت تکون می دی
قدماتو بلند بلند می کنی و توی دلت کیف می کنی...
گاهی اینقد خوشحال میشی که می دویی
گاهی چشات برق میزنه
اما الان، من چشامو می بندمو خیلی آروم راه میرم، چشامو که باز بکنم از خیابون هم رد شدم.یکی یکی
اگه ساکت باشی و به اطرافت نگاه کنی، می تونی، چشاتو یکی یکی باز بکنی، یه چیزی رو این بر و اون بر بکنی...
ابرا حرکت می کنن، خیلی سریع تر از اونی که بتونی، بخوابی و بعد دوباره همونا رو نگاه کنی!
بعضی چیزا اگر بهم نزدیک بشن قشنگتره
شاید تو دوس داشته باشی این یه ذره از لبه ی صندلی هم جلوی دیدت نباشه، از این پایین پنجره رو بدون مزاحم ببینی...
شاید بخوای ترک دیوار با اون سیم نازکی که آویزونه پوشونده شه، رنگ دیوار صاف بشه...
فقط یه چشم می تونه این کارو بکنه، اگر که با دو تا چشات نگاه کنی، نه این بری نه اون بری! باید یه چشم نگاه کنه، پس دستتو بذار روی اون چشمی که بخواد تورو از چیزایی که دوس داری دور بکنه.
شاید اینجوری بتونی دو تیکه ابر رو اون بالا تو آسمون بیاری بهم نز دیک کنی!
من چشما رو یکی یکی دوست دارم و دستا رو که می تونه چشم رو هدایت بکنه، یکی شونو نرم و آروم بکنه و دید اون دیگری رو خیلی قشنگتر بکنه، این یه ذره جابجایی دنیا رو زیبا می کنه!
آدم نقطه ای
بچه بودم از آفتاب داغ هیچوقت ناراحت نبودم، حتی اگه سرخ می شدم، کله م یهو پر از سر و صدا می شد و دقیقا نمی دونست الان کجاست، بازم خیلی خوشحال بودم، از بازی دور نمی شدم، اما حالا آفتاب داغ منم اذیت می کنه، آدما هرچی سنشون بیشتر میشه، بیشتر شکایت می کنن، تعداد چیزایی که دوس ندارن بیشتر میشه، شاید آدما باید بزرگ آفریده می شدن، بعد هی کوچیکتر می شدن، هر روز بیشتر کیف می کردن از زندگی، همینطورهی کوچیکتر و تا که روزی تبدیل به نقطه می شدن، می مردن و با خوشحالیه زیادی، از این دنیا می رفتن یک جای دیگه...
بعضی وقتا اینقــَدَر، توی ذهنم، با خودم حرف می زنم که دیگه یهو ساکته ساکت می مونم .من کی ام؟
تاریک بشه، دیگه شقایق نه دست داره نه پا داره نه هیچ رگی، توی درون خودشه، چون که دیگه نور این جا نیست، تا بتونه هر چیزی رو حس بکنه، تنها شده، توی درون خودشه، و به خودش فکر می کنه، که اون کیه؟؟...
اگر که لامپ روشن بشه، اگر صدایی از جایی شنیده شه، شب دیگه تاریک نمی شه، دست و پاهم پیدا میشه، من دست و پا دوست ندارم من چشما رو دوست دارم، چون می تونه خیلی سریع بره زیر پلک، قایم بشه، تاریک بشه...
اینجا زیادی روشنه، حتی اگر که برقا رو خاموش کنم و سرمو خم بکنم، با کمی نور هر حرفی رو از روی این صفحه کلید پیدا کنم...
امشب دیگه نمی تونم که خب چیزی بنویسم!
دیگه داره تاریک میشه...
تاریکی
من تاریکی رو دوست دارم.
هوا داره تاریک میشه، اول یه کم قرمز میشه، بعد آبی آسمونا پر رنگ میشه...
یه عالمه چراغای نارنجی هم روشن میشه، چراغای قرمز خیلی کوچیکترن، آروم آروم تعدادشون بیشتر میشه...
(ترافیک رو باید از پشت نگاش کنی( یه عالمه چراغ قرمز می بینی!) ماشینا، به محض اینکه رد بشن، قرمز میشن(یه لحظه بعد خب دیگه دوست داشتنی ان))
هوا داره تاریک میشه...
برگای درختا هم سیاه میشه
خاک توی جنگل دیگه معلوم نمیشه
آب توی چاله، یه کمی براق میشه
تنها چیزی که توی شب هیچ موقع تاریک نشده برف بوده
برف می تونه تاریکی رو روشن کنه، سفید کنه، همه چیزو نشون بده، آسمونو، شیرونی رو، خیابونو...
هر جایی که فرو رفتگی ای باشه تاریکتره
تو سایه ها دیگه چیزی دیده نمیشه
حالا دیگه هوا کاملا تاریک شده
برقا هم خاموش شده
و برفی هم نمی باره
دیگه نه چیزی قرمزه نه نارنجی و نه سفید
هیچ نوری نیست و من دیگه تنها شدم
دست و پامو نمی بینم
من کی ام؟!
تولد مهشاد
یه نوزاد ریز و کوچولو که استخونی نداره تو بدنش و خیلی ساکت و آروم شیر می خوره، آب نبات و شکلات و خیلی سریع تو دهنش آب می کنه، همه تعجب می کنن! فکر می کنن قورتش داده، اما یه لبخند می بینن، رو لب این، موجود شیرین کوچولو... به گرمای درون اون پی می برن.
مهشاد دو سال ساله... شیرین زبونی می کنه، تئاتر چند ثانیه ای برامون اجرا می کنه، هر شعری رو که بشنوه، هر گوشه ای، از حفظ برامون می خونه، حتی شاید تا سال ها بعد، شعر رو با آهنگ می خونه، همه باهم کیف می کنیم، خوشحال میشیم.
مهشاد هشت ساله، برق چشه آدم ها رو پر از شگفتی می کنه چونکه زودی یاد میگیره و حرفاشو آروم و با طمأنینه برای همه توضیح میده، حتی اگه معلما دورو برش زیاد باشن، همون لحظه همه اینو می فهمن که، آینده ی خیلی موفقی داره، همه با هم کیف می کنن، مغرور می شن.
وقتی با هم بریم به پارک، یه لحظه صبر نمی کنه، شروع به بازی میکنه، یا اینکه تحقیق میکنه، تو دفتر پنج سانتیش یادداشت می کنه، یه دفتر کوچولو که شعراشو توش می نویسه، خاطره هاش، یا اسراری از کهکشان های پر از شور و نشاط، رازهایی از دنیای مهشاد کوچولو.
هر آدمی دلش می خواد اون دفتر و داشته باشه، من می دونم یه گوشه ای قایم شده!
هر آدمی که به مهشاد نزدیک بشه، زودی باهاش دوست میشه، مهشاد خیلی مهربونه، باعث میشه که دوستاش بهتر ببینن و بشنون، بیان تو جمع حرف بزنن، قوی بشن، باهوش بشن،... مهشاد میگه که اون خودش، باهوش بوده، بیشتر از من، آدم ها رو خوب می دونه، حتی اگر تعدادشون اندازه ی یه کهکشان پر از ستاره ها باشه، می ذاره دورش جمع بشن.
این مه شاد تو قلب ما همیشه پر نور بوده، گرم بوده، شادی و افتخار بوده...
با دستای کوچیک خودش همه چی رو جادو می کنه، با موهات که، بازی کنه یا که نوازشت کنه، حس می کنی رفتی به دنیایی دیگه، آرامش و ظرافت و دوس داشتن و مهربونی ...
دنیای چشمای مهشاد، زیباترین دنیایی که شناختمه، پر از هیجان و نشاط، می تونی یه لحظه ای، برق چشای مشکی شو نگاه کنی، تو عمق شفاف نگاهش غرق بشی... این حسو تا لحظه ای که خودت نگاهش نکنی نمی تونی درکش کنی.
ماه شاد شب های ما، غزال چشم خوشگل شعرای مامان، فندق ریز و با نمک، غنچه ی گل سرخ مامان، با دستای سنجابی و فرز و کوچیک... امید زندگانیه مامان من، دیگه داره بزرگ میشه...
خیلی سریع با عجله لباش حرکت می کنه، دستاش حرکت می کنه، فکرش حرکت می کنه، میاد به سمت آدما همه رو خوشحال می کنه، چونکه خیلی زود میرسه، زودتر از سن خودش، نکنه که شونزده سالشه؟!!
مهشاد هیجده ساله خیلی خوشگله
مهربون و دوست داشتنی
زیبا و پر شور و نشاط
مهشاد هیجده ساله غوغا می کنه
دنیا رو زیبا می کنه
من دوس دارم که شبیه مهشاد باشم، شایدم یه شب ستاره شم، بیام بهش نزدیک بشم، بوسش کنم، بعدش دیگه تا همیشه چشمک زن و شاد میشم...
گم کردن احساس
ممکنه هم دور بشه، اگر که با بی خیالی فوتش کنی، می پره و بالا میره، توی هوا، ممکنه برخورد بکنه، به چیزی و زود پخش بشه و بشینه، روی همون یا اطرافش...
ممکنه برخورد بکنه به تیغ و خار یه گلی، پخش بشه و بریزه رو خاک همون پایین، هر چی هم سعی بکنه نتونه گل رو ببینه از اون پایین، فقط پشت برگارو می بینه و راهی پر از تیغ های تیز، آروم آروم خاک رو زیرش حس می کنه، بالا رو نگاه نمی کنه، خاکی میشه، تنها میشه، برای خودش رها میشه، خشک میشه.
ممکنه همینجوری توی هوا بالا بره تا آفتاب داغی اونو بازم اذیت بکنه، نازکتر و بی دفاع تر، پخش بشه توی هوا، اون بالا ها، و دیگه هم پیدا نشه، حتی، تو تاریخ زمینیا.
ممکنه هم بره تو آب رودخونه، ذوق بکنه ، بره جاهای دورتری... شاید یه روز هم لیوان آبی بشه، گوارا شه، و آدمی آروم بشه...
ممکنه بشینه روی صورتی، بعد یهویی از این تماس پخش بشه، شبنم بشه، اون آدم هم فکر بکنه یه قطره بارون اومده، یه تیکه ابر تو آسمون! می خنده و خوشحال میشه.
هر آدمی ممکنه که احساسی رو پیدا کنه، یه گوشه ای، توی راهی، یه حبابی پیدا کنه...
ممکنه مهربون بشه، مهربونی رو یه جایی پیدا کنه، حبابی که از چشای یه آدمی پریده سمت صورتش، نشسته روی گونه هاش، برجسته و خوشگل شده و خندیده...
هر آدمی ممکنه که احساسی رو گم بکنه...
ممکنه یادش بره که چه چیزی رو دوست داره، خب اینم خیلی بده، باید کمی ساکت بشه، حرفای آدما رو خوب بشنوه، باید بلند حرف بزنن، شاید که اون یه صدای آشنایی رو که دوست داشته گمش کرده، وقتی که خوب بشنوه پیداش می کنه، ممکنه که نزدیک باشه، پس باید زودی ساکت بشه تا حبابش هم دور نشه، و خیلی خوب دقت کنه تا اینکه پیداش بکنه، پیداش کنه ذوق می کنه، آروم میشه، دنیا براش دوست داشتنی، شیرین میشه، هر احساسی که تو دل آدمی هست نباید که گم بشه، چون ممکنه دنیای اون خاکستری و سرد بشه...
مواظب احساست باش که یه موقع حباب نشه و...
خوب بودن که آسونه!
آدم هایی که صادقا مثل شهاب زودی میگن:"خوب بودن که آسونه!" همینجا که من می شنوم می فهمم که اون چی میگه، ولی، ممکنه بعضی آدما بخندن و با اطمینان با هم بگن:"نه..." این خب خیلی عجیب میشه، معلومه که گوش نمی دن باید براشون توضیح بدی...
شهاب کاملا درست میگه، خوب بودن خیلی آسونه، بد بودنه که سخت میشه، باعث دردسر میشه، باعث میشه گریه کنی، مضطرب و دل نگران و ... یخ بشی. خوب بودن خیلی آسونه، فقط باید خوب باشی، یعنی اینکه خودت باشی، اینجوری هیچ کسی هم اصلا ناراحت نمی شه، فقط کمی باعث می شه، خودت بلوری تر بشی...
من شکایت می کنم، اگه آدما حرفای خوبی می زنن، اگه می دونن خوبی چیه، پس چرا خودشون عمل نمی کنن؟! کی میگه که خوب بودن رویا بوده؟ کی میگه که اینا خیال پردازیه؟
خوب بودن خیلی آسونه.
خوب بودن یعنی اینکه خودت باشی، ممکنه یه چیزایی یاد بگیری، تو دنیایی پر از بدی، اما خب لازم نیست ازشون استفاده بکنی، با ترس و لرز و اضطراب...، خب آخه چرا عادت کنی؟! خب خوب بمون، این که خیلی آسونه، خودت بمون، همون چیزی که هستی رو انجام بده، هر چیزی رو یاد می گیری نباید انتخاب کنی، انتخاب هر چیزی که خودت باشی کیف داره...کیف داره و آسونه، مامان بودن غریزیه، خوب بودنی که آسونه، بدی میاد سخت می شه، چون باید انتخاب بشه، چون باید کاری رو تو انجام بدی که جدیده و از یه دنیای دیگه(از اون بیرون)، اما انتخاب خوبی خیلی آسونه، با خیال راحتی انجام میدی، انرژیت هم بیشتر میشه، چون کیف داره(نه لذتی و خستگی).
انتخاب هر بدی ای سخت بوده، برای من برای تو برای هر موجودی که قرمز به دنیا اومده، حتی آتیش(نمی تونه چوب سبز درختا رو بسوزونه)
خوب بودن خیلی آسونه، اگر همه چی خوب باشه، خب دیگه هیچ مشکلی نیست، و خیالت راحته...
اگر شعری گفته می شه، پس چرا انجام نمی دن، چرا آدما توقع شون اینقد کمه، چرا نمی رن به سمت بی نهایتی پر از خوبی، که حتی شعر نمی تونه به آدما نشون بده، باید بری به دنبالش و بددویی و بپری و گم بشی، تو خوب بودن و آرامش...

